فریاد بی صدای قلمم
نويسندگان

سکوتم را نشانه فراموشیم مپندار

بیشتر از هر زمانی به یادت هستم

روز هایم را با یاد تو شب میکنم و شب هایم را با خاطرت سحر

خاطری که مثال آتش دوزخ مرا خاکستر میکند

و من باز در خاکستر باقی مانده از وجودم بقایای یاد تو را جستجو میکنم

خوب میدانم که دیگر نیستی

نه در کنارم و نه به یادم

راستی چه شد؟

چه شد که اینگونه شد؟

چه شد که آتش عشق تو خاموش شد؟

چه کردم که اینگونه از من بریدی؟

چه خواستم که اینگونه فراموش شدم؟

از تمام دنیا با تو بودن کافی بود برای من

چه رسم نا هماهنگیست دنیا

آرزوی تو چه کوچک و چه بزرگ بود

کاش میتوانستم قبل از رفتن دستانت را توشه سفر میکردم و نگاهت را چراغ  راه

نازنینم تو ندانستی و نفهمیدی که تمام سهم من از دنیا تو بودی

ندانستی که من در گودالی ژرف از تنهایی دست و پا میزدم

گودالی که هر روز بیشتر از دیروز در آن فرو میرفتم

اما آن روزها با دستان تو از آن سیاهی نجات پیدا کردم

حس داشتن تو در من حس داشتن تمام دنیا بود

آآآآآآآه که چه زیبا بود

چه زیبا بود زمانی که مرا در آغوش گرفتی

چه زیبا مرا بوسه زدی و چه زیباتر صدایم کردی

اما باز کنون خود را در سیاهی پیدا کردم

این بار بیشتر و بیشتر تنها شدم

و چه تلخ است که من این تنهایی رابیشتر از با دیگری بودن دوست دارم

دوست دارم چون خوش ترین بوی عالم را میدهد...بوی تو

افسوس...افسوس که زمان مهلت نداد قصه های غصه هایم را برایت تعریف کنم

قصه هایی که تک تکشان در قفس سربی دلم زندانی اند

و ترس من این است سرانجام در پایان قصه  زندگی با من گور به گور شوند

من تو را فقط شریک شادی هایم میخواستم نه رفیق غمهایم

و خود را تنها رفیق تنهای هایت

ماه من به یاد داشته باش

در لحظه های تنهایی ات

در شب های زمستانیت

وقتی جویبار عشق از گونه هایت روان است

مردی تنها و خسته وعاشق

آرزوی بوسیدن اشک هایت را در خود میکُشد

و از این غصه میمیرد که دیگر نیست

تا برایت سرود عشق بخواند و گونه هایت را با دست های همیشه  زبر و خشکش پاک کند

و به یادت آورد که زیباترین مخلوق خدا تو هستی......تو

 

[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

باز هم دروغ بگو

دروغ بگو که دروغ های تو زیباترین زیبا ترین حقیقت زندگی بودند

و باز هم زمزمه های ماندن را با هجاهای دروغین

 در زمستان سرد این دل بی دل بارور کن

از چه میترسی؟

من به این دروغ ها عادت دارم

نه بر زبان شکوه دارم  نه از تو گله

 اما به طعم تلخ زهر "حقیقت"

عادت نکردم

چگونه آلوده ی حقیقت شوم

در حالی که با دروغ سبز شدم

هرگز....

هرگز....

من از رنگ زشت خیانت بیزارم

از هر چه حقیقت بیزارم

از هر چه بی تو بودن بیزارم

از هر چه بی تو رفتن بیزارم

بیزارم

بیزار

چگونه می شود واقعیت همبستر بودن با تنهایی در شب را

به دروغ با تو بودن ترجیح دهم؟!!!

نه....نمی شود

بانوی من

من زندگی را بی دروغهایت

حتی برای لحظه ای تاب ندارم

پس با من بمان

و تا ابد دروغگو باش

 

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]

افسوس.....

نا گفته های من تمامی ندارند

و من

خسته در بی انتهای واژه ها گم میشوم

سخن از تو

سخن از من نیست

سخن از بی کران دل است

کاش لحظه ای تردید را می سوزاندی

و آتش بازی قلمم را با سرد نگاهت

خاموش می کردی

و یا با نگاه گرمت

آتش را

رهسپار ماتمکده ی جانم می کردی

می بینی؟!!

می بینی که چگونه با آتش نگاهت

در عمق وجودم

سوختن را یاد می گیرم؟

یاد می گیرم و عاشق می شوم

عاشق می شوم و بغض می کنم

بغض می کنم و مینویسم

و باز......

در بی انتهای  واژه ها گم می شوم

[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]


وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...

(دکتر شریعتی)

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
 
من می ترسم پس هستم

[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

چند وقت پیش توی یکی از وبلاگ ها یه سوالی دیدم که جالب بود.سوال اینه ....

اگر زندگی مشترک شادابی با همسرتان داشته باشید و ناگهان با فردی ملاقات کنید که در گذشته عشق عمیق و جاودان تان بوده. همسرتان را رها میکنید؟؟؟؟؟نظر بدید

[ چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]

خانه‌ام آتش گرفته‌ است، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را ، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌های‌ام تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از دورن خسته‌ی سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
هم‌چنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بام‌هاشان ، شاد
دشمنان‌ام موذیانه خنده‌های فتح‌شان بر لب
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه این مُشَبّک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد‌، ای فریاد! ای فریاد!
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آن‌چه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آن‌چه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگان‌ام شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مُشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کُنند از خواب؟
مهربان همسایگان‌ام از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

مهدی اخوان ثالث

[ سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

این شعر پریا از احمد شاملو که به پیشنهاد دوست عزیزم (پوریا) رو وبلاگ گذاشتم.


یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

" - پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

***

" - پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل،

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

" - شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...

***

پریا!

دیگه تو روز شیکسه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، کویر و نمک زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا.

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور می میدارن

سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب که بد گله

آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

به جائی که شنگولش کنن

سکه یه پولش کنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

" حمومک مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

" قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

گریه تاون، وای وای تون! " ...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...

***

" - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، -

شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

[ که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

 

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

 

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما -  هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترک

تا کف پات ترک ترک ...

 

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!

مرغای شیکسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

***

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون -

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،

[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتی دیدن ستاره

یه من اثر نداره:

می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -

یکیش تنگ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ور کشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

" - دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد.

خورشید خانوم! بفرمائین!

از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله کردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم ... "

***

بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!

[ سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
 
مثل ان روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟!
        
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست! 
            
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
 
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید               
 
 نشانم میداد…
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
 
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
 
معنی خوشبختی ،
 
بودن اندوه است…!
 
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
 
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند
 

  همه را با هم و با عشق بچیین
 
ولی از یاد مبر:
 
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر یاد خدا
 
و در آن باز کسی می خواند
 
که خدا هست،خدا هست
 
وچرا غصه؟!چرا؟
 
"مهین رضوانی فرد"

 

[ شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

[ شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

این تعریف فقر از نظر دکتر شریعتی هستش.انصافا خیلی تکون دهندست.

فقر

 

میخواهم  بگویم ......


فقر  همه جا سر میکشد .......


فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......


فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا
نیست  .......


فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می
نشیند ......


فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را
خرد میکند ......


فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....


فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....


فقر ،  همه جا سر میکشد ........


                   فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..


                 فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است

[ پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]
***بی تو من زنده نمانم***

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....
[ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتیکه دیدم پشت کرده ای به من.
ثانیه ها چگونه تلخ شد وقتیکه دیگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو میروی و دور میشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپیدند. ثانیه ها از هم سبقت میگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ یک احساس که خیال میکردیم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لمیده بودیم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشیار بر بالینم ایستاده است!
ثانیه ها بوی نم و پاکی آب میداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا می پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانیه ها تغذیه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس میکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتیکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانیه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت میزیند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانیه ساز شاد زندگیم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه یخی بوده است!
زیبا سخن می گفتی، سخنت حکم زیستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به امید بوییدن عشق ، از باغ چیدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ تردید.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ویران کردی و نفهمیدی که من در آن ویرانه، بقایای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سیه پوشی نه برزگر سپیدفام که من خیال میکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمین خواهد چید. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهریت خونم را.
تو شکستی دلم را.

 

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]
شعر مرگ قو از فریدون مشیری
شنیدم که: چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ ، تنها نشیند به موجی
رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی زآغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
[ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]

شعر بی نظیر فریدون مشیری

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

[ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]

شعر بسیار زیبا و ماندگار زمستان از مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،‌ نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم،

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی …

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخگوی. در بگشای!

منم من! میهمان هر شبت. لولی‌وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمهء ناجور

نه از رومم، نه از زنگم. همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان.

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلود مهر و ماه،

زمستان است.

 

[ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

[ سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

 

نام شعر : گزیده ای از قصیده ی آبی خاکستری سیاه


نام شاعر : شادروان حمید مصدق

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم


 

 

 

 


شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

 

 

 

 

 

 

 


وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست


 


 



خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید
:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است


 


 


تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو


 

 

 

 


سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چراست ؟
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم


 

 

 

 


چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید

 


زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

 

 

 

 

 


من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند


 



من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ

 

--------------------------------

 

 

 

 

 


دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشی هاست
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشیها ست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من

 

[ سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

قلم در  دست مینویسم...
آنگونه می نویسم که تلخیه قلمم شیرینیه جداییم را در گلویت زهر کند
قلم در دست می نویسم تا شاید طرفی دیگر در جاده ی یک طرفه ی تو بسازم
تا شاید باور کنی دوستت داشتم
تا شاید دو چشمان بسته ات را باز کنی و به دو چشمان خسته ی من نگاه کنی
چشمانی که نه خسته از دیدن تو خسته از ندیدن تو بود
با قلم در سست دستم می نویسم با دو چشمون خون می نویسم تا شاید روزی این فریاد بی صدایم را بخوانی و بدانی ندانستن تو دانستی از عشق
ندانستی که عشقم همچو مجنون است و عشقت همچو درمون
ندانستی که قلبم از تو دلخون است وقلبت جور گردون.

[ چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]


به دریا بزن قایقت می شوم
حقیرم ولی لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت می شوم

[ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش نگران
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم

[ شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ محمد علی نوری ]


چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به کجا خواهی برد در شب این چنین تاریک پناه؟
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است

[ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

برای یک لحظه شیطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولین بار بود که چنین لبخندی به این آشنایی میدیدم ؛ عاشقت شدم!
برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ میزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!
نامم را یکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسیقی روز من است!
تو برای یک شیطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی رویای قدیمی روحم دویدم، سرابی که هرچه بیشتر دویدم ، بیشتر از من گریخت!
تو خیال کردی بازی ساده ایست که امروز آغاز میشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نیاز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پایان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذیذترین و دردناکترین تجربه زندگی من بود!

 

[ دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

از چراغ قرمز میگذرم
تا در چشمان تو سبز شوم
تو اما تنها
مرا می کاری
مثل همیشه
و مداد سبز
حفره ی نبودنت را در
در زیر چشمانم سیاه می کند

 

[ دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

 

کاش بودی و می دیدی که لحظه هایم بی تو چه غمگین و خسته سپری می شوند
دیروزم مثل امروز و امروزم مثل هیچ روز
کاش بودی و میدیدی که آتش نگاهت چگونه این قلب یخیم را آب کرد اما آتش عشق من حتی سردی شب های تو را گرم نکرد
کاش تو بودی...
کاش تو بودی و بغض نشکسته ام را میشکستی تا بلکه لحظه ای در آغوشت گیرم
اما تو نیستی...
مثل همیشه
نیستی تا ببینی هنوز آرزویم لحظه ای خندیدن توست
ولی افسوس....افسوس

[ یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

 

پشیمونم

از عاشقی پشیمونم

از دل بستن پشیمونم

از چشم تو چشم دوختن پشیمونم

متنفرم

از دروغ متنفرم

از انتظار متنفرم

از بی مرامی متنفرم

از دروغگویی که بهم دروغ گفت متنفرم

ولی عاشقم

عاشق آرزوهام

عاشق امیدی که دارم

عاشق یه قلب مهربون

امیدوارم اونم عاشق باشه 

[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]

 

خسته ام از همه خسته از دنیا

زندگی بشنو از قلب من این صدا

ای زندگی بیزار از توام

بیزار از این حالم

بیگانه ام با سیمای تو

بیگانه از دنیای تو

[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی نوری ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
RSS Feed





قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا